جمعه، تیر ۱۸، ۱۳۸۹

بدون عنوان


با کلمات به دور خودم پیله می‌تنم
با جملات
با صفحه‌هایی که پر می‌شوند
و خوب می‌دانم
روزِ گشودن و پرواز‏
آن را همچون رختی کهنه و سنگین
جا خواهم گذاشت

ترکت خواهم گفت
واژه... ای زندانِ عزیز


.

پنجشنبه، دی ۲۴، ۱۳۸۸

Lamy


after the first bath

سه‌شنبه، دی ۲۲، ۱۳۸۸

زمزمه


گاه آنچه ما را به حقیقت می‌رساند
خود از آن عاری‌ست
زیرا تنها حقیقت است
که رهایی می‌بخشد



چهارشنبه، آذر ۱۸، ۱۳۸۸

.

آن که برآرد گل

ای دوست شکر بهتر، یا آنکه شکر سازد؟
خوبی قمر بهتر، یا آنکه قمر سازد؟
ای باغ تویی خوش‌تر یا گلشن و گل در تو؟
یا آنکه برآرد گل، صد نرگس تر سازد؟
ای عقل تو به باشی در دانش و در بینش
یا آنکه به هر لحظه صد عقل و نظر سازد؟
ای عشق، اگرچه تو آشفته و پرتابی
چیزی است که از آتش بر عشق کمر سازد
بیخود شده‌ی آنم، سرگشته و حیرانم
گاهیم بسوزد پَر، گاهی سر و پَر سازد
دریای دل از لطفش پر خسرو و پر شیرین
وز قطره‌ی اندیشه صد گونه گهر سازد
آن جمله گهرها را اندر شکند در عشق
وان عشق عجایب را هم چیز دگر سازد
شمس‌الحق تبریزی، چون شمس دل ما را
در فعل کند تیغی، در ذات سپر سازد

سه‌شنبه، آبان ۱۲، ۱۳۸۸

سه‌شنبه، مهر ۰۷، ۱۳۸۸

.
.


..

دوشنبه، شهریور ۰۲، ۱۳۸۸

چرا بر مدار صفر

.
.



یک: کتاب روی میز، "مرگ در می‌زند" وودی آلن
دو: عنوان پست لینک شده

یکشنبه، خرداد ۳۱، ۱۳۸۸

امید، تا وقتی که هستی

می‌گفت: «درخت با هر پِِهِنی که پایش بریزند رشد می‌کند. فقط وقتی رشد نمی‌کند که نباشد.» این نسل، با پهنی که پایشان ریخته شده رشد کرده اند و حالا ایستاده‌اند. آنها را می‌سوزانند و باز سبزند، با توانایی‌هایی که انتظارش نمی‌رفت، در سکوتی مهیب که آن حریف چندان از انسانیت بهره نباید داشته باشد اگر دلش خالی نشود. اگر ببینمش حتماً خواهم گفت: دیگر طاقت مشام طاق شده. نمی‌شود که هر چه می‌ریزند پای زندگی‌ات پِِهِن باشد؛ بارانِ فهم و حرمتی.
هر چند می‌دانم که احتمالاً در جواب، درباره‌ی ابر بودن، رعد شدن و باران شدن سخن خواهد گفت.

پنجشنبه، خرداد ۲۸، ۱۳۸۸

چی کم اومده؟ چی از حد گذشته؟‏

دیکتاتورها، فریب‌کارها، قدرت‌طلب‌ها و ... تافته‌ی جدابافته نیستند. بخشی از یک ملتند. سلول‌هایی متعلق به بدنی ‏که از آن همه‌ی ماست. گیرم سلول‌های بیمار. سلول‌هایی که بیماری رو عیان کردن. دیکتاتورها از دیکتاتورهای ‏کوچیک درون ما تغذیه می‌شن. و دموکرات‌ها هم همینطور... و دیگران و دیگران. امیدوارم روزی بیاد که به خاطر ‏مراقبت‌های آگاهانه و از سر صبوریِ طولانی مدت، توسط عده‌ی بیشتری از انسان‌های دانا و فداکار، در طول ‏حیات یک ملت، خشونت و رفتار غیرانسانی دلیلی برای ظهور پیدا نکنه.

چهارشنبه، دی ۱۹، ۱۳۸۶

.

جمعه، آذر ۰۹، ۱۳۸۶

جا خوش‌كردگان

.
و به راستي اين اتوبوس تا آن روز براي چند نفر از ما آخرين پناه بود؟ شصت نفر؟ هفتاد نفر؟ همه را همان راننده‌ي كم‌حرف هميشگي در بامدادي باراني به فرودگاه برده بود. به اطراف خود مي‌نگريستم. نقطه‌هاي روشني در تاريكي مي‌درخشيد. سيگارهايي بود كه خيال‌ها را نقطه‌گذاري مي‌كرد. خيال‌هاي حقير كارمنداني مفلوك را. اين همراهان براي چند نفر از ما آخرين گروه مشايعان بوده‌اند.

درد دل‌هايي نيز كه آهسته رد و بدل مي‌شد به گوشم مي‌خورد. اين درد دل‌ها در اطراف بيماري، مسايل مالي و دردسرهاي غم‌انگيز خانوادگي بود و ديوارهاي زندان تاريكي را نشان مي‌داد كه اين انسان‌ها خود را در آن در بند كرده بودند. ناگهان سيماي سرنوشت در نظرم نمايان شد.

اي كهنه كارمند كاغذباز، اي رفيقي كه در كنار مني، هيچ كس تو را به گريز راهبر نبوده است و گناه از تو نيست. تو همچون موريانگان، راحتِ خود را با كور كردن روزنه‌هاي رو به نور زندانت پرداخته‌اي. تو خود را در ايمني شهر بندگي، در كارهاي هميشه يكسان و آداب خفه‌كننده‌ي زندگي‌ات فرو پيچيده و پيله‌اي بر گرد خود تنيده‌اي. تو اين حصار حقير را در برابر بادها و جزر و مد و ستارگان بالا برده‌اي. تو هيچ نمي‌خواهي آسودگي خود را با مسايل خطير پريشان سازي. تو به قدر كفايت به خود رنج داده‌اي كه سرنوشت انسانيت را از ياد ببري. تو ديگر ساكن سياره‌اي سرگردان نيستي. تو هيچ پرسش بي‌جوابي از خود نمي‌كني. تو يكي از جاخوش‌كردگان حقير شهر تولوزي. هنگامي كه هنوز فرصتي باقي بود كسي شانه‌هايت را نگرفته و تكان نداده است. اكنون گلي كه تو را سرشته خشكيده و سخت شده است و از اين پس هيچ چيز در وجود تو نخواهد توانست آهنگسار خفته يا شاعر يا كيهان‌شناسي را كه چه بسا زماني در تو بود بيدار كند.

من از طغيان‌هاي ناگهاني رگبار شكايتي ندارم. افسون هوانوردي درِ جهاني را بر من مي‌گشايد كه دو ساعت ديگر آوردگاه من با اژدهاي سياه خواهد بود و با قله‌هايي كه از آذرخش‌هاي كبود كلاله بر سر دارند، در جهاني را كه چون شب فرا رسيد، راه خود را در آن به سبكبالي ميان ستارگان خواهم خواند.

«زمين انسان‌ها»
آنتوان سنت اگزوپري




چهارشنبه، آبان ۳۰، ۱۳۸۶

..

.
.
.
.
.





.
.

یکشنبه، آبان ۱۳، ۱۳۸۶

يك كتاب

.










تيستو سبزانگشتي را سال‌ها داشتم و نگاهش نكرده بودم. وقتي خواندم فكر كردم آنتوان سنت اگزوپري چقدر از اين كتاب الهام گرفته، اما، او سال‌ها قبل ازنوامبر 1967از دنيا رفته بود. ترجمه و شايد انتخاب خانم گلستان هم متاثر از ترجمه‌ي محمد قاضي در سال 57 باشد. حال و هوايش همان است و قصه‌اش ساده‌تراست.




يك تكه از كتاب:
كافي‌ است كه يك آتش‌فشان مثل يك ته سيگار ناگهان خاموش شود تا يك دوجين دانشمند عينكي خودشان را روي دهانه‌ي آتش‌فشان بياندازند، گوش‌شان را به سنگ‌ها بچسبانند، بو بكشند، با طناب از دهانه‌اش پايين بروند، زانويشان خم بشود، بالا بيايند، هواي دهانه را توي لوله‌ها زنداني كنند، نقشه‌ها بردارند، كتاب‌ها بنويسند و جدل‌ها كنند. در حالي كه به جاي تمام اين كارها خيلي راحت مي‌توانستند بگويند: اين آتش‌فشان ديگر دود نمي‌كند، حتماً دماغش گرفته.




تيستو و باغبان‌باشي
.
.
.



سه‌شنبه، مهر ۱۷، ۱۳۸۶

دور مچ‌هايت، آن‌جا

.
.آرزو داشتم زبان مي‌گشودم
و آن را مثل تكه پارچه‌هاي خيس تا مي‌كردم
كلام را بر پيشاني‌ات مي‌نهادم
آن را دور مچ‌هايت مي‌پيچاندم
سخن‌ام مي‌گفت: آنجا، آنجا
يا از آن هم بهتر
از آنها مي‌خواستم زمزمه كنند:
«هيچ مگو، كاملاً خوب است»
از آنها مي‌خواستم تمام شب بيدارت نگاه دارند.
آرزو داشتم زبان مي‌گشودم
و هر جا را كه تب به تاول در ‌مي‌آورد و مي‌سوزاند نوازش مي‌كردم و تسكين مي‌دادم
هر جا كه تب، تو را خصم خويشتن مي‌كند.
آرزو داشتم زبان مي‌گشودم و كلامي را كه زخم‌هايي بود
كه نامي براي‌شان نداشتي
شفا مي‌دادم.











مينسك، مهر 86

چهارشنبه، مهر ۱۱، ۱۳۸۶

نمي‌توانم

.
.
.
.
.
.



.


... نمي توانم زيبا نباشم...




.


.
مينسك، شهريور 86

دوشنبه، اردیبهشت ۳۱، ۱۳۸۶

كوه‌روبار، ارتفاعات ماسوله


.
از چند رودخانه گذشتيم و از ميان جنگل و به اين منطقه رسيديم، جايي كه جز كلبه‌ي چوپان‌ها نشانه‌ي ديگري از زندگيِ آن پايين نبود. آنقدر آن دشت و گل‌هايش زيبا بودند كه به گفتن نمي‌آمد...

آمدم دوربين‌ را دربياورم و شروع كنم به عكس گرفتن كه انگار خدا گفته باشد همين‌قدر بس‌ است ابرها آمدند و همه جا را پوشاندند. بعد از چند دقيقه هم باران گرفت. آتش‌ها نتوانستند جان بگيرند اما تا راه بيفتيم گرم‌مان كردند و غذاها را پختند.

بهشت‌ كوچكي بود.
نشاني‌اش هست، اگر پاي رفتن‌ باشد.

.


.

.
برنامه‌ي شش‌ماهه‌ي اول سال 1386 گروه كوهنوردي تيلار:
4- تيلار – تالش 15-14/3/86
5- شاه‌معلم – ماسوله 1/4/86
6- سبلان- اردبيل22-21/4/86
7- دماوند- ناندل 5-4-3/5/86
8- پيلم- شاندرمن 19/5/86
9- سرخ‌دشت- ماسوله 9/6/86
10- انبارجكول- رستم‌آباد23/6/86
تلفن تماس: 8838484-0131

شنبه، آبان ۰۶، ۱۳۸۵

صبح پاييـزي


پارك شهر رشت، عكس از ملاحت

..

.

یکشنبه، مهر ۲۳، ۱۳۸۵

اگر بار ديگر

اگر دوباره مي‌توانستم زندگي كنم، سعي مي‌كردم بيشتر اشتباه كنم. اين‌قدر بي‌عيب و كامل باقي نمي‌ماندم. آرامش بيشتري به خودم هديه مي‌دادم. سر به زير و مطيع نمي‌ماندم. احمق‌تر از آني مي‌بودم كه در اين سفر بودم. در واقع، اندك هستند چيزهايي كه بخواهم آنها را در زندگي دوباره جدّي بگيرم. ديوانه‌تر مي‌بودم. كمتر پاك و پاكيزه.
فرصت‌هاي بيشتري به خودم مي‌دادم، به سفرهاي زياد مي‌رفتم، از كوه‌هاي بيشتري بالا مي‌رفتم. در رودخانه‌هاي بيشتري شنا مي‌كردم، تن به آب درياهاي بي‌شمار مي‌زدم. جاهايي مي‌رفتم كه هرگز نبوده‌ام.
بيشتر بستني مي‌خوردم و كمتر لوبيا!
مشكلات واقعي بيشتري مي‌داشتم و مشكلات خيالي كمتري.
مي‌داني؟ من يكي از آن آدم‌هايي بوده‌ام كه محافظه‌كارانه زندگي كردم و عاقلانه، هر دقيقه، هر روز: روزها و روزها. آه، من لحظاتم را داشتم، و اگر دوباره برايم بودند، بي‌پروا لحظه به لحظه‌‌ي آنها را از آن خود مي‌كردم.
من از كساني بودم كه هرگز بدون مسواك و كيف‌دستي و باراني و چترم جايي نمي‌رفتم. اگر دوباره مي‌توانستم زندگي كنم، سبك‌تر سفر مي‌كردم.
اگر زندگي دوباره داشتم، بهار كه مي‌شد پابرهنه مي‌شدم، پاييز كه مي‌شد عصرها ديرتر به خانه برمي‌گشتم. بيشتر سوار چرخ‌و‌فلك مي‌شدم، غروب‌هاي بيشتري را تماشا مي‌كردم، با بچه‌ها بيشتر همبازي مي‌شدم، اگر بار ديگر زندگي‌ در دستان من بود.

اما مي‌بيني، نيست.
چيزي به پايان نمانده است.


مدّت زمان زيادي ميهمان اين سيّاره نيستيم. پيرمرد اين را فهميده است. براي شادتر بودن، براي آن‌كه سهم بيشتري از زندگي براي او باشد، او مجبور نبود راه بيفتد و دنيا را عوض كند. دنيا همين‌گونه كه هست زيباست. براي تغيير كردن، فقط اوست.
زندگي كامل نيست. ميزان ناخشنودي ما، فاصله‌اي‌ست ميان چيزها آن‌طور كه هستند، و آن‌طوري كه «بايد»‍ باشند. اگر دست بكشيم از نياز به كامل و درست بودن زندگي، شاد بودن آسان مي‌شود و در دسترس‌تر. نزديك‌تر...
مي‌توانيم برگزينيم، يكي را، سليقه و آن‌جوري كه ترجيح مي‌دهيم زندگي و آدم‌ها باشند، و تصميم بگيريم اگر با خواست ما مطابقت نكردند، به هر حال خشنود باشيم.

استاد به شاگردش – كه نا اميدانه از سفر در جست‌و‌جوي شادي و خرسندي باز مي‌گشت- گفت: من رازي را با تو خواهم گفت. اگر مي‌خواهي خرسند باشي، خرسند باش!



طبق معمول از اندرو متيوس


چهارشنبه، مهر ۱۹، ۱۳۸۵

پرسونا


آنچه در ديگران مي‌بينيد بيشتر به آن كسي كه هستيد مربوط مي ‌شود.تا به آني كه ديگران هستند. (اپيكتتوس)

استفاده از پرسونا (كلمه‌اي لاتين به معناي نقاب) را از نخستين سال‌هاي كودكي مي‌آموزيم زيرا پرسوناها از ما در مقابل درد و رنج محافظت مي‌كنند و كمك مي‌كنند در ميان افراد خانواده و اطرافيان به رسميت شناخته شويم و متمايز باشيم. اين عادي و طبيعي است كه رفته رفته كه بزرگ‌تر مي‌شويم تعداد پرسوناها بيشتر و بيشتر شوند چرا كه استفاده از آن‌ها در روابط اجتناب‌ناپذير است. اما مهم است كه متوجه تفاوت نقاب‌ها با آن ‌كسي كه در اعماق وجودمان هستيم باشيم.

اگر يكي از نقاب‌هايمان آنقدر زمخت و قوي و غيرقابل‌نفوذ است كه در واقع «تو» يي بسيار حساس، كمرو، آسيب‌پذير و خجالتي را پنهان ‌مي‌كند، آن‌وقت شكافي ميان هسته‌ي دروني و نقاب ما وجود دارد. شكاف‌ها در روابط مشكل ايجاد مي‌كنند، زيرا پايه و اساس روابط، دوست داشتن و دوست داشته شدن ِ آن كسي است كه در اعماق وجودمان هستيم.

به روابط‌مان نگاه كنيم و توجه كنيم كه چقدر شكاف ميان آنچه نمايش بيروني ماست و آنچه در درون هستيم وجود دارد.

مهناز خادم‌پور