چهارشنبه، شهریور ۲۲، ۱۳۸۵

زندگي برنده است

.
روزي روزگاري پيرمرد كشاورزي زندگي مي كرد. او يك پسر و يك اسب داشت. يك روز اسب كشاورز فرار كرد و همه ي همسايه ها براي دلداري دادن به خانه اش آمدند و گفتند: آه پيرمرد!‌ چه بدشانسي بزرگي كه اسبت فرار كرد. پيرمرد گفت: كه مي داند كه بدشانسي بود يا خوش شانسي؟ همسايه ها گفتند: البته كه بدشانسي بود!
چند هفته گذشت. اسب پيرمرد با بيست اسب وحشي ديگر برگشت. همسايه ها آمدند تا برگشتن اسب ها را تبريك بگويند و جشن بگيرند. و گفتند: چه خوش شانسي بزرگي كه اسب تو برگشت، آن هم با بيست اسب ديگر! و پيرمرد جواب داد: كه مي داند كه خوش شانسي است يا بدشانسي؟
فرداي آن روز پسر پيرمرد بين اسب هاي وحشي سواري مي كرد كه پرت شد و هر دو پايش شكست. همسايه ها آمدند كه همدردي كنند: چه بدشانسي اي!
و پيرمرد گفت: كه مي داند كه بدشانسي است يا خوش شانسي؟ اين بار بعضي از همسايه ها از كوره در رفتند و گفتند: پيرمرد ِ ابله ِخرفت! معلوم است كه بدشانسي است!
يك هفته گذشت و يك دسته نظامي وارد ده شدند و اسم همه ي مردان جوان را نوشتند كه براي جنگ آنها را به سرزمين هاي دور بفرستند. پسر پيرمرد كه پاهايش شكسته بود را ناديده گرفتند. همه ي همسايه ها شادي كنان آمدند و جان به در بردن پسر را تبريك گفتند.
و پيرمرد جواب داد: كه مي داند؟
.
.
.
.
ما مي توانيم تمام زندگي مان را با شمردن پيش آمدهاي خوب و بد بگذرانيم. اين خوب است،‌ آن بد است... اما اين كار بيهوده ست. بعضي از پيش آمدها را «فاجعه» مي ناميم، در حالي كه نگاه مان تنها به بخش بسيار جزئي و كوچكي از تمام تصوير دوخته شده است.
تا زماني كه باور داريم همه چيز اشتباه پيش مي رود، غلط پيش رفتن ها ادامه پيدا مي كنند. تا وقتي كه روزمان را با پس زدن و جفتك انداختن و لگد پراندن و لعنت فرستادن به در و ديوار آغاز مي كنيم، هيچ چيز پيش نمي رود. همه چيز متوقف مي ماند.
اما درست آن لحظه اي كه مكث مي كنيم و زوايه ي ديدمان را عوض مي كنيم، همه چيز تغيير مي كند.
از پروازتان جا مي مانيد و به خود مي گوييد: اين ديگر غير قابل تحمل است! من عجله دارم. مردم منتظر من هستند. من بايد به موقع مي رسيدم. وقتي با اين ذهنيت به عصبانيت و كلافگي خود دامن مي زنيد مردم پايتان را لگد مي كنند، قهوه شان را روي لباستان بر مي گردانند و چمدان هايتان گم مي شوند. ‍‍وقتـي با زنـدگي مي جنگيـد، زنـدگي هميـشـه برنـده اسـت.
همه چيز آن لحظه اي شروع مي كند به پيش رفتن كه بگوييد: هيچ چيز اتفاقي نيست. حالا همان جايي هستم كه بايد باشم. و آن وقت دوست قديمي تان را بعد از سال ها در سالن انتظار مي بينيد. با پهلو دستي تان گپ مي زنيد و دوست تازه پيدا مي كنيد. با آسودگي چند ورق كتاب مي خوانيد، و... زندگي دارد پيش مي رود.
اصرار به داشتن نگاه منطقي به همه چيز هميشه جواب نمي دهد. براي شغلي تقاضا مي دهيد و آن كار را به شما نمي دهند. «آن شغل مالِ من بود! آن احمق ها كسي را پيدا نمي كنند كه كفايت و تحصيلات و تجربه ي مرا داشته باشد. حالا همه چيز به هم خورده!»
حالا شما مي توانيد يك كشتي شكسته باشيد؛ براي مدت يك هفته يا اگر بخواهيد يك عمر. مي توانيد منطقي ترين دلايل را به ماهرانه ترين شكل بياوريد و جالب ترين و قانع كننده ترين تحليل ها را داشته باشيد. استدلال هاي شما چقدر قوي دارند بيان مي شوند و چقدر خوب ادامه پيدا مي كنند و پيش مي روند اما، زندگي تان تعطيل شده است.
زنـدگي منطقي نيست.



برگردان از:
Follow your Heart / فصل هشتم/ اقبال

*متن به بهانه ي اتفاق هايي كه براي ملاحت افتاد.
* Uncertainty به ياد حميد هامون.

هیچ نظری موجود نیست: