شنبه، بهمن ۰۱، ۱۳۸۴

کی بود؟ کجا بود؟

روح ساده ی کودک مقابل اولین صحنه هایی که در زندگی اش با آنها مواجه می شود، در هم می شکند. پولار می شود، و باعث می شود او برای چگونه بودن در صحنه های بعدی زندگی اش تصمیم بگیرد.
.
هنوز یادم نیامده که کی بود، کجا بود، که تصمیم گرفتم «حق با من نباشد»...
ذره ذره هم که شده این احساس را رها می کنم اما... کاش یادم بیاید. کاش یادم بیاید و چراغ آن صحنه یک بار برای همیشه خاموش شود.

...

این همه صحنه، این همه نمایش، این همه کودک... که معصومیت کودکانه شان مقابل صحنه هایی که زندگی ترتیب می دهد، در هم می شکند و در قطب های مثبت و منفی جا خوش می کند. و چه مثبت، چه منفی، اگر فرصت نگاه کردن به آنها به دست نیاید درست مثل عروسک خیمه شب بازی، تا پایان عمر او را به حرکت وا می دارد؛ به جنبشی شبیه زندگی- و نه زندگی، بی آن که هرگز بتواند بفهمد چرا؟
...

چرا؟
چرا حق با ما نباشد؟
چرا نتوانیم؟
کجا بود که تصمیم گرفتیم نتوانیم؟
.

۶ نظر:

ناشناس گفت...

روزگار شعار نیز به پایان می‌رسد

ناشناس گفت...

che kasi va che etefaghi baes shood?

ناشناس گفت...

این مهم نیست. شاید یه معلم، سر کلاس درس، شاید... چه کسی و چه اتفاقی اهمیت نداره. مگر برای ساختن یک ایستگاه در گذشته و اونجا توقف کردن. به یاد آوردنش این طور می تونه مفید باشه که در صحنه های مشابه ناخودآگاه باز هم همون واکنش رو نشون ندیم و همون احساس رو فراخوانی نکنیم. بتونیم طور ديگه ای هم باشيم.

e گفت...

وقتی آدم یاد مگیره حق باهاش نباشه همه دوسش دارن حتی شایعه شده عاشقش میشن عاشق اینکه تو به خاطر تحمیل اینکه حق با تو نیست داری روحتو له میکنی همه دوست دارن همه له شده تو رو دوست دارن اما واقعا یه روح له دوست داشتنیه؟
من میخوام به شما لینک بدم مسلما این کار منوط به اجازه شما خواهد بود پس اگر موافق بودید برای من یه کامنت بزارید

ناشناس گفت...

خوبه که یه چیزی توی آدم هست که له شدنی نیست. به هیچ وجه من الوجود!

ناشناس گفت...

هیچ ندانستیم که بر ما چه میکنند..