پارك شهر رشت، عكس از ملاحت
..
.
اگر دوباره ميتوانستم زندگي كنم، سعي ميكردم بيشتر اشتباه كنم. اينقدر بيعيب و كامل باقي نميماندم. آرامش بيشتري به خودم هديه ميدادم. سر به زير و مطيع نميماندم. احمقتر از آني ميبودم كه در اين سفر بودم. در واقع، اندك هستند چيزهايي كه بخواهم آنها را در زندگي دوباره جدّي بگيرم. ديوانهتر ميبودم. كمتر پاك و پاكيزه.اگر يكي از نقابهايمان آنقدر زمخت و قوي و غيرقابلنفوذ است كه در واقع «تو» يي بسيار حساس، كمرو، آسيبپذير و خجالتي را پنهان ميكند، آنوقت شكافي ميان هستهي دروني و نقاب ما وجود دارد. شكافها در روابط مشكل ايجاد ميكنند، زيرا پايه و اساس روابط، دوست داشتن و دوست داشته شدن ِ آن كسي است كه در اعماق وجودمان هستيم.

داستاني هست كه «قانون وخامت» را خوب توضيح ميدهد. داستان قوباغهاي با يك سطل آب. داستان را نقل ميكنيم...
تو «واقعي» ساخته نميشوي. چيزي است كه برايت اتّفاق ميافتد. وقتي كودكي تو را براي مدّت طولاني دوست ميدارد، نه فقط به اين خاطر كه با او بازي كني، كه واقعاً دوستت ميدارد، آن وقت است كه واقعي ميشوي... يكباره اتّفاق نميافتد. ميشوي. زمان زيادي طول ميكشد. به همين دليل است كه براي كساني كه به آساني ميشكنند، لبههاي تيز دارند، و تو مجبوري به دقت مواظب رفتارت با آنها باشي اتّفاق نميافتد. آهسته آهسته با گذشت زمان واقعي ميشوي. آرام آرام كه عشقْ موهايت را سپيد ميكند، چشمهايت را كمسو و بدنت را فرسوده و شكننده... اما چه اهميتي دارد، زماني كه واقعي شدي ديگر نميتواني زشت باشي، مگر براي كساني كه نميتوانند اين را بفهمند...
پدري به همراه پسرش مدت هاست رؤياپردازانه در كارگاه كوچك شان مشغول ساختن ماشين پروازي است كه با آن بتواند پرواز كند و قدرت خود را به رخ پادشاه بكشاند و برتري خود را به جهان به اثبات برساند. بالاخره كار ِساختن تمام مي شود و آنها – ناباورانه و تا حدي وحشتزده- از روي زمين بلند مي شوند. پرواز مي كنند چرخ ها مي زنند، از ابرهاي سياه عبور مي كنند و در اين ميان پدر شادمان از به تحقق پيوستن آرزوها و نقشه هاي آينده شان حرف مي زند و دست آخر پسر را ترغيب مي كند كه او حتي مي تواند با عمليات انتحاري خود را به كاخ پادشاه بكوباند و به اين ترتيب پادشاه را هم شكست دهد. تصميم به اين كار هم مي گيرند اما طي طنز تلخي پدر يادش مي افتد كه خودش هم در ماشين پرواز نشسته و منصرف مي شود. دست آخر پدر (ددالوس) با چتر نجاتي كه به كمك پسرش (ايكاروس) به پشتش مي بندد بيرون مي پرد و نجات مي يابد اما ايكاروس در قعر دريا سقوط مي كند و به مرگي معصومانه و تلخ از بين مي رود.
غروب مي گويد:
از مقدمه ي معروفِ كچل كفتر باز:
پادشاهي از نجار پيرش تقاضاي يك ميز كرد. پيرمرد گفت: من خودم خيلي پيرم و پسر من هم هنوز توانايي انجام اين كار را ندارد. او دارد كم كم كار را ياد مي گيرد. اما من سعي خودم را خواهم كرد كه اين تقاضا را به بهترين وجهي برآورده سازم. به من وقت بدهيد.*همان بار هستی (میلان کوندرا).